جای دوستان خالی، حوالی اذان مغرب بود که از امورات روزانه فارغ شدم و عزم منزل کردم، برخلاف عادت مألوف، آرام و کند در خیابان مشغول رانندگی بودم و توجهی به آنچه در اطرافم می گذشت، نداشتم، نزدیکی میدان مدخل خودمان رسیده بودم که احساس کردم تردد ماشینها نسبت به روزهای قبل کندتر است و جایی هم برای ویراژ دادن نیست، کمی خودم را تکان دادم و از آن دور دورها جوانک نازنینی را دیدم که برای فیلمبرداری از حادثه ای خاص!!! تنش را از خودرو بیرون کرده بود و صحنه های ماوقع را ضبط می کرد. بی خبر از ماهیت و چندوچون ماجرا، کنجکاوانه درپی رفع ابهامات ذهنی خودم بودم، همانطور که ارام می راندم، متوجه شدم چند خودرو دیگر چشمک زنان مورد توجه فیلمبردار محترم هستند، بی درنگ با خودم تصور کردم که شاید این سور و بساط ، نشان از رفتن یک جوان خوشبخت به خانه بخت باشد و این جماعت هم مثل بلاد خودمان دارند او را برای رفتن به خانه بخت هل می دهند و برایشان بوق می زنند و کف می سابند! اما هرچه چشمانم را این سو آن سو کردم اثری از آراستن خودرو با گل و قلب و این اخیراً مدلهای جدید کاهگلی و عروسکی و اناری و امثالهم نبود و تنها چیزی که توجهم را به خود جلب کرد، ماشین مدل بالایی بود که بنده حقیر هرچه سعی کردم اسمش را یاد بگیرم موفق نشدم و به قول خودمان همان ماشین خارجی هایی را دیدم که امثال ما در خواب هم نمی توانند سوار بر چنین ماشینهایی شوند و مختص به مرفهین بی دردی است که مثل ما 6 ماه تمام دنبال تصحیح اطلاعات خانوارشان نیستند و قید دریافت این ودیعه مبارک را زده اند!

خلاصه درون این ماشین به قول خودمان خارجکی که کنسولش چشمانم را از حدقه درآورده بود، مردی با شکمی قدری فربه تر از خودمان و کلاهی سفید بر روی سر که حاکی از حاجی شدن وی داشت، با ژستی بسیار شاهانه و غرورانگیز بر روی صندلی لم داده بود و چون قدری خیالات برش داشته بود که جماعتی که در خیابان اصلی شهر مشغول گرفتاریهای خویش هستند، منتظر قدوم پربرکت ایشان بوده اند برای رهگذران دست تکان می داد و لبخند نثارشان می کرد.

از آنجا که این مرد با ادا و اطوارهای تاسف برانگیزش چند دقیقه ای وقت ما را گرفته بود، دستمان را بر روی بوق ماشین نهادیم و البته با نثار یکی دو تا فحش غیرخانوادگی، از همراهانش خواهش کردیم که راه را باز کنند تا ما به بدبختی مان برسیم! وقتی از این مخمصه جان سالم به در بردیم و کاروان استقبال کنندگان از حاجی محترم را رد کردیم تازه چشممان به خودرویی خورد که یک بلند گوی بسیار به قول امروزی ها جیغ و زاغارت مشغول مدیحه سرایی از این آقای محترم بود و با تملق و تفاخر ورود مبارک این حاجی محترم را به شهروندان اطلاع می داد و شعرهایی می خواند که مردمی که پشت ترافیک جا مانده بودند و جماعتی که در خیابان دنبال رفع گرفتاریهای خود بودند، بدانند و آگاه باشند که این بنده خوب خدا، نه برای چه و چه بلکه فقط و فقط برای رضای خدا، خانه خدا را زیارت کرده و اکنون به آغوش گرم خانواده بازگشته است!

خلاصه در حالی که با شدت تمام و از روی تاسف و تأثر بابت این رفتارهای ریاکارانه و ظاهرسازانه، نگاهی غضبناک و تا حدودی عاقل اندر سفیه به این حاجی متمول انداخته بودم، غرغرکنان تصمیم به دور شدن از کاروان را داشتم که تازه متوجه شدم درست وسط میدان اصلی و کنار همان رستوران ستاره طلایی، خلق الله منتظر ورود این حاجی هستند تا دلی از عزا دراورند و چند روز صابون به دل زدن و گشنگی کشیدن خودشان را جبران کنند و چیزی که بیشتر از هرچیزی مرا ازار می داد صدای گوشخراش آن آقای محترم بود که سوار بر ماشین و بلندگو به دست، به تعریف از مردی مشغول بود که گویی نعوذ بالله از سفر معراج برگشته و تا اکنون که ساعاتی از این ماجرا می گذرد همچنان صدای نافرم این اخوی گوشمان را آزار می دهد و تاسف می خورم بابت این رفتارها و کردارهای برخی از ماها که به زیارت خانه خدا رفتنمان را هم در بوق و کرنا می کنیم و توجهی به آسایش و آرامش دیگران نداریم... و البته ناگفته نماند شکر خدای را هزاران بار به جا آوردم که  این رسم ناپسند و ریاکارانه هنوز وارد آبادی ما نشده است مگر اینکه بنده حقیر با نوشتن این مطلب بانی این کارشوم شوم!!!