شب یلدا رسید و فرصت شادی و خوشحالی، دمی را از برای پیش هم بودن، صفا کردن و خندیدن و حافظ را میان جمع خود بردن،  دمی را دل به هم دادن و دور سفره آجیل و کشمش قصه ها گفتن، شبی زیبا و رویایی، ... دوباره اهل خانه می رسند از راه ، در دستان آنها یک بغل شادی، صفا، دلدادگی، عشق و محبت، خنده جا دارد، و لبهایی که چون غنچه شکفته، چشمها غرق مرام و معرفت، چشم انتظار این  شب پاک اهورایی...

و روی کرسی خانه ، بساط شادبودن حی و آماده، انار سرخ و شیرین روی سینی در جوار هندوانه ، کاسه های تخمه و آجیل و کشمش روی پستوی اتاق مادر و یک استکان چایی دبش و داغ ایرانی، پدر غرق تماشای چنین جمعی و مادر در دلش شاد است، می گرید، برادرها و یک دنیا نشاط و خاطرات تلخ و شیرین قدیمی و دخترها که دنیای پر از درد و غم و رنج دل مادر برای گوش آنها تازگی دارد و مادر داستان دار قالی را برای دخترانش باز می گوید و خوشحال است، می خندد و گرچه گرد پیری صورت زیبا و نازش را شکسته لیک قلبش یک سبد دلداگی دارد، و قلبش گنجی از عشق و محبت را به خود دارد...

کمی آنسوی تر مردی به دور از همسرش غمها به دل دارد، زنی از مرگ شوهر اشکها از چشم او جاری، پسرها غرق آه و ناله و زاری، و یا آن خانه ای که مادرش بار سفر بسته، پدر از جمعشان رفته ، گلی از نوگلان پاک آن خانه سفر کرده و جای خالی یک گل تمام اهل منزل را تو گویی خون جگر کرده...

عزیزان عمر را خواهی نخواهی رو به پایان است، و فردایی که شاید جسم ما در زیر خاک و خل هراسان است، خدا داند که باهم بودن و رفتن چه آسان است، به قول شاعری که تا ابد یادش انیس و مونس جان است: خدا داند که انسان بودن و ماندن چه دشوار است، چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است...

با عرض پوزش از پایان غمناکش یلدا بر شما مبارک... شاد باشید...