در حالی که سران 120 کشور جهان از مصر و عربستان گرفته تا زیمباوه و گینه بیسائو یک هفته میهمان ایران اسلامی عزیزمان بودند و جلوه ای از اقتدار و امنیت این دیار آوازه جهانیان شد در گوشه ای از خاک این سرزمین، مردمانی هستند که سالیان سال در فضایی سرشار از استرس و ناامنی شب را به روز می رسانند.

کشاورزان و دامداران بادرودی بسان گمشدگانی هستند که فریادشان به فریادرسی نمی رسد و سایان سال است که هر کسی به طریقی دلشان را می شکند و دارایی و مالشان دستخوش حوادث و اتفاقات ناگواری قرار می گیرد، یک بار یخ زدگی به سراغ انارشان می آید و دیگر بار دزدان صحرایی که یک شبه دسترنج چند ساله شان را به یغما می برند، دیگر روز حیوانات وحشی روزیشان را از این بندگان مظلوم خدا جستجو می کنند و خلاصه انگار زمین و زمان زورش به این پینه دست بسته های رنج کشیده روزگار می رسد و دریغ از ذره ای توجه از مسئولین، از دلجویی و سرکشی گرفته تا بیمه و پرداخت غرامت و خسارت!!!

همین چند روز پیش گرگی در جلوی چشمان پیرمرد 70 ساله ای در روز روشن به گوسفندانش حمله می کند و در چشم برهم زدنی دو راس از آنها را کشته و چهار گوسفند دیگر را زخمی می کند، بعبارتی آنچه که پیرمرد قرار بود طی 20 مرحله پرداخت یارانه نصیبش شود، در آنی از دست داد و پیرمردی ماند که صدایش به کسی نمی رسد و همیشه ایام شاکر است و راضی از گردش روزگار...

من یک کشاورز زاده هستم، در آن ایام که بعد از هر امتحانی فرزند فلان کارمند بانک و فلان مدیر و فلان فلان، سکه می گرفت و تشویق می شد در کنار پدرم گرما که نه داغی تابستان را می چشیدم و چند سالی زجری که کشاورزان شهرم کشیده اند را با تمام وجودم لمس کرده ام و امروز به مسئولین شهرم که اتفاقا از همان صورت سوختگانی هستند که در کنار همین بندگان خدا لذت یک چایی آتش را حس کرده اند یادآوری می کنم که یادتان نرود که بودید و قرار بود چه بکنید ... یادتان نرود، فقط همین...