توی خونه نشسته بودم و مشغول گپ و گفت با پدرم بود، توی این سالها از بس خبرهای بد و ناامیدکننده از اوضاع و احوال کشاورزان شنیده بودم تمایلی برای استماع اخبار جدید نداشتم! در لابلای اخباری که به زبان می آورد یک خبر امیدوار کننده توجهم را جلب کرد! بنده شاکر و قانع خدا وقتی بعد از سالهای سال آسفالت مسیر رفت و امدش به مزرعه بازسازی شده بود، آنچنان دعاگوی این و آن شده بود و از زمین و زمان تعریف می کرد که آدم فکر می کرد با بازسازی اسفالت این مسیر تنها مشکل این مرد حل شده است!!! بنده حقیر هم که اصولاً به ارائه هرگونه خدماتی به کشاورزان بدبین هستم و تا با هفت چشمم نبینم باور نمی کنم برآن شدم که برای اثبات خبر راهی مزرعه شوم، راهی شدن ما به سوی مزرعه همان و پشیمان شدن از تصمیمم و تصمیم بر ادامه حس بدبینی ام نسبت به خدمات همان...

به راستی مسیری که در روزهای عادی صدها و بلکه هزاران وسیله نقلیه از آن عبور می کنند و در روزهای پایانی هفته نیز پذیرای مسافرینی از شهرها و روستاهای اطراف به سمت آستان مقدس امامزاده اقاعلی عباس است باید این چنین مورد نامهری و بدسلیقگی واقع شود؟ مسئولیت جان کشاورزانی که اکثراً کهنسال و سالخورده هستند و شاید مهارت بالایی در رانندگی و کنترل وسایل نقلیه ندارند بر عهده کیست؟ ریختن قیر و سپس مخلوط کردن ماسه و سنگ ریزه بر روی آسفالت سرد تکنولوژی وارداتی از کدام بلاد و تجربه ای از کدام مدیریت است که حال شاهد اجرای آن در شهر بادرود هستیم؟

نمی دانیم جان شهروندان بادرودی ارزان شده یا خون هموطنانمان در بلاد دوست و همسایه رنگینتر است که روستاهای چند ده نفری آنجا با مدرن ترین آسفالت تعمیر می شوند و سهم شهروندان بادرودی تکنولوژی به جامانده از دوران رضاخان می باشد؟؟!!! البته ما امیدوار بودیم که این بدسلیقگی، خسارتی درپی نداشته باشد اما متاسفانه با خبر شدیم چند نفر از شهروندان بادرودی در این مسیر دستخوش حادثه شده اند و چه بسا اگر بخت با آنان یار نبود، سرانجامی بسیار سخت تر از این در انتظارشان بود، سرانجامی که شاید به این راحتی قابل گذشت نبود...